معنی کوچک
5 بازدید
[ چَ / چِ ] (ص) مقابل بزرگ. (آنندراج). خرد. (غیاث). صغیر. خرد. (فرهنگ فارسی معین): مهتر ز همه خلق جهان او به دو کوچک مهتر به دو کوچک به دل است و به زبان است . منوچهری. کوچک دو کفت مه ز دو دریای بزرگ است بسیار نزار است مه از مردم فربه. منوچهری. پرآژنگ رخ داد پاسخ تورگ که گر کوچکم، هست کارم بزرگ.اسدی. تو از مشک بویش نگه کن نه رنگ که در گرچه کوچک، بها بین نه سنگ. اسدی. و بر یک فرسنگی کوفه آنجا که اکنون مشهد است شتر بخفت بر آن تل کوچک. (مجمل التواریخ). و دهران نابینا بود و فان کوچک، پس از این سبب از هر گوشه دشمنان سر برآوردند. (مجمل التواریخ). کرج، شهری است میانه نه کوچک و نه بزرگ. (مجمل التواریخ). طفل کوچک چو بهر نان بگریست چه شناسد که نحو و منطق چیست. اوحدی. نظر، قاصدی در گذرهاش ساقط زمین، کوچه ای در فضاهاش کوچک. ؟ (در صفت فتح آباد باخرز از نسخهٔ خطی مورخ ۶۵۱ هـ . ق.). - انگشت کوچک؛ کهین. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کهین شود. || هر چیز کم وسعت و کم حجم. || اندک. قلیل. کم. (فرهنگ فارسی معین). || حقیر. محقر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بی اهمیت :[ چَ / چِ ] (اِخ) لقب اردشیربن شیرویه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):[ چِ ] (اِخ) دهی از دهستان تورجان است که در بخش بوکان شهرستان مهاباد واقع است و ۴۱۵ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ چِ ] (اِخ) دهی از دهستان لاشار که در بخش بمپور شهرستان ایرانشهر واقع است و ۲۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «کوچک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چک» برای سرودن شعر