معنی کوهی
8 بازدید
(ص نسبی) منسوب به کوه. (ناظم الاطباء). منسوب به کوه. جبلی. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین). مقابل دشتی: بادام کوهی. بز کوهی. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): برادر که بُد مر تو را سی وهشت پلنگان کوهی و شیران دشت.فردوسی. ز برگ گیاهان کوهی خورَد چو ما را به مردم همی نشمرد.فردوسی. گر شیرخواره لالهٔ سرخ است پس چرا چون شیرخواره بلبل کوهی زند صفیر. منوچهری. و به نوبنجان نخجیر کوهی باشد بیش از اندازه. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۷). || مردمی را نیز گویند که در کوهستان می باشند. (برهان) (آنندراج). مردم کوهستانی. (ناظم الاطباء). مردمی که در کوهستان زندگی کنند. (فرهنگ فارسی معین): کوفج مردمانیند بر کوه کوفج و کوهیانند و ایشان هفت گروهند. (حدود العالم). و هم در این سال اسفهسالار محمدبن دشمن زار را علاءالدوله لقب نهادند پسر کاکو ابوالعباس دشمن زار خال سیده و ایشان کوهی بودند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۰۲). || (اِ) آلوی کوهی را گویند، و به عربی زعرور خوانند. (برهان) (آنندراج). زعرور و کوهیج. (ناظم الاطباء). این درخت را که زالزالک هم می نامند در جنوب خراسان هنوز هم به صورت گُهِج تلفظ می کنند. و رجوع به کوهیج شود. || قوهی، و آن نام پارچه و جامه ای است. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «کوهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر