معنی کوهسر
6 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) کوه. کوهستان. (از فهرست ولف). کوهسار. سرکوه : ز ره دامنش را بزد بر کمر پیاده برآمد بر آن کوه سر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۴ ص ۸۹۳). چنین گفت کین کوه سر، خان ماست بباید کنون خویشتن کرد راست. فردوسی (ایضاً ص ۸۹۷). سپیده چو برزد سر از کوه سر پدید آمد از دور رخشان سپر. فردوسی (ایضاً ج ۸ ص ۲۵۹۵). سواران پیاده به زرین کمر از ایشان درخشنده شد کوه سر. فردوسی (شاهنامهٔ چ بروخیم ج ۳ حاشیهٔ ص ۸۰۰).[ سَ ] (اِخ) دهی از بخش قصرقند که در شهرستان چاه بهار واقع است و ۲۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «کوهسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر