معنی کومک
7 بازدید
[ مَ ] (اِ مصغر) مصغر کوم. (فرهنگ فارسی معین). سبزه که بر کنار حوض روید. کوم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ماه کانون است ژاژک نتوانی بستن هم از این کومک بر خشک و همی بند آن را. ابوالعباس (از یادداشت ایضاً).[ کو / کُ مَ ] (ترکی، اِ) کمک. (ناظم الاطباء). کمک. مدد. (فرهنگ فارسی معین): و هرچند پورتگین می گوید که به کومک سلطان و به خدمت می آید حال این است [ که ] بازنموده آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۶۳، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نزد سلطان ناصرالدین محمود به دهلی می رفت تا از آنجا کومک حاصل کرده خود را حاکم سازد. (تاریخ سند معصومی از فرهنگ فارسی معین). امیر غیاث الدین محمد مضطرب گشته کس نزد امیرخان فرستاد و کومک طلبید. (حبیب السیر جزو چهارم از ج ۳ ص ۳۸۰). و رجوع به کمک شود.
کلمات همقافیه با «کومک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مک» برای سرودن شعر