معنی کوفته
6 بازدید
[ تَ / تِ ] (ن مف) کوبیده. خردکرده. (فرهنگ فارسی معین). کوبیده. خردشده. آس شده. مدقوق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چون که یکی تاج و بساک ملوک باز یکی کوفتهٔ آسیاست. کسائی (از یادداشت ایضاً). اگر ماده خامتر باشد ضماد از کرنب پخته و برگ بادیان پخته و کوفته سازند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). || ساییده و سحق شده. (از ناظم الاطباء). ساییده. مسحوق. || به ضرب زده شده. (فرهنگ فارسی معین):
کلمات همقافیه با «کوفته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر