معنی کوسج

معنی کوسج

7 بازدید
[ سَ / کَ سَ ] (معرب، ص) فارسی است معرب. (منتهی الارب). کوسه. فارسی است معرب. (آنندراج). مأخوذ از فارسی کوسه. (ناظم الاطباء). اثط. و او کسی است که ریش او بر زنخ باشد نه بر رخسارها. ازهری گفت: کوسج در عربی ریشه ای ندارد. بعضی گفته اند معرب است و اصل آن کوسق یا کوسه است و گویند عربی است از: کسج الرجل؛ ای لم ینبت له لحیة. (از اقرب الموارد). کوسه. (دهار). معرب کوسه. مرد تنک ریش. اَثَطّ. مقابل لحیانی. ج، کواسج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوسه. ج، کواسج. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کوسه شود. - رکوب کوسج؛ برنشستن کوسه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوسه برنشین شود. || آنکه دندانش کم باشد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کوزه، و آن کسی باشد که دندان کم دارد. سیبویه گوید: اصل کوسج به معنی «ناقص الاسنان» کوزهٔ فارسی باشد. (تاج العروس) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || ستور آهسته رو یا اسب تاتاری سست رو. (از منتهی الارب) (آنندراج). ستور آهسته رو. (ناظم الاطباء). آهسته رو از اسبان تاتاری. ج، کواسج. (از اقرب الموارد). اسب یا ستور دیگر کندرو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بود اعور و کوسج و لنگ و پس من نشسته بر او چون کلاغو بر اعور. رودکی (در صفت اسبی بد از یادداشت ایضاً). || (اِ) نوعی از ماهی که بینی وی همچو اره باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ماهیی که خرطومی چون اره دارد و آن را لُخم نیز گویند. (تاج العروس، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معرب کوسه. لخم. بَنبَک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بیرونی آرد: ابوالعباس عمانی گوید: لخم را به فارسی فیشواز گویند و آن غیرموذی است و موذی «خر است» که به کوسج معروف است و در صفت کوسج گویند که درندهٔ آبهاست و سر آن مانند سرشیر است. (از الجماهر بیرونی ص ۱۴۳).
[ کَ سَ ] (اِخ) ابویعقوب اسحاق بن منصور...، معروف به کوسج است که اکنون نیز کوچه ای در مرو منسوب به اوست. (از انساب سمعانی).
[ کَ سَ ] (اِخ) سهل بن شاپور، متوفی به سال ۲۱۸ هـ . ق. طبیبی از مردم اهواز. وی را با یوحنابن ماسویه و جورجیس بن بختیشوع اخبار و مزاحها بوده است. او راست: الاقرباذین. (از اعلام زرکلی).

کلمات هم‌قافیه با «کوسج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید