معنی کوته
14 بازدید
[ تَ / تِ ] (اِ) کته. مجموع بچه های یک حیوان در یک شکم، در یک زه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در گیلکی، هر یک از بچه های سگ و گربه و شغال و خرس و جز اینها را گویند. توله. و رجوع به کوته کردن شود.[ تَ هْ ] (ص) مخفف کوتاه. (آنندراج). کوتاه. (فرهنگ فارسی معین). کم طول. قصیر: زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز؟رودکی. چرا عمر طاووس و درّاج کوته چرا مار و کرکس زِیَد در درازی. ابوطیب مصعبی. شب کوته که صبح زود دمید نه نشان درازی روز است.خاقانی. این همه کارهای پهن و دراز تنگ و کوته به یک نفس گردد.خاقانی. دست بدار ای چو فلک زرق ساز ز آستی کوته و دست دراز.نظامی. تو درخت خوب منظر همه میوه ای ولیکن چه کنم به دست کوته که نمی رسد به سیبت. سعدی. شب کوته و تو ملول و افسانه دراز. سیدشمس الدین نسفی. ز دست کوته خود زیر بارم که از بالابلندان شرمسارم.حافظ. - کوته بودن چیزی از کسی یا چیزی؛ دور بودن از آن : که شادان زی ای شاه تا جاودان ز جان تو کوته بدِ بدگمان.فردوسی. که ای برتر از جایگاه و زمان ز ما باد کوته بدِ بدگمان.فردوسی. ای هست کنِ اساس هستی کوته ز درت درازدستی.نظامی. و رجوع به کوتاه شود. || کوتاه بالا. کوتاه قامت. کوتاه قد. پست قد. پست بالا. قصیرالقامه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): سرو بالادار در پهلوی مورد چون درازی در کنار کوتهی.منوچهری. قوس گفت ار کوتهم من کوتهان معجب بوند تو درازی و دراز احمق بود ای هوشیار. اسدی. عقل، دست و زبان کوته خوان آرزو، رأس مال مفلس دان.سنائی. بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ.سعدی. و رجوع به کوتاه شود. || موجز. مختصر: مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف شگفت کوته لیکن قوی و بابنیاد.کسائی. قصه کوته به است از تطویل. (از تاریخ بیهقی). - کوته سخن؛ سخن موجز: سخن چون حکیمان نکو گوی و کوته که سحبان به کوته سخن گشت سحبان. ناصرخسرو. || کم ارتفاع. (فرهنگ فارسی معین؛ ذیل کوتاه): ای با اساس رفعت تو کوته آسمان وی در قیاس همت تو ابتر آفتاب.خاقانی. و رجوع به کوتاه شود. || اندک. مختصر. جزئی. کم : سنت حجت خراسان گیر کار کوته مکن درازآهنگ.ناصرخسرو. یک زمان کار است بگذار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز.مولوی.
کلمات همقافیه با «کوته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر