معنی کهن شدن

معنی کهن شدن

6 بازدید
[ کُ هَ / هُ شُ دَ ] (مص مرکب) پیر شدن. سالخورده شدن. پیر و فرتوت گشتن : نماند تو را با پدر جنگ دیر کهن شد مگر گردد از جنگ سیر.فردوسی. جهاندار گرشاسب چون شد کهن نریمان ز کوپال گفتی سخن.فردوسی. - کهن شدن روی؛ افسرده و دژم گشتن چهره. چین و آژنگ برداشتن چهره : چو بشنید اسفندیار این سخن شد آن تازه رویش ز گردان کهن.فردوسی. || طول کشیدن. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زمانی دراز بر چیزی گذشتن. سال بسیار دیدن : به دیگر چنین هم بدین سان سخن همی راند تا آن سخن شد کهن.فردوسی. بدو گفت پرگست باد این سخن گر ایدون که این رزم گردد کهن پراکنده گردد به جنگ این سپاه نگه کن کنون تا کدام است راه.فردوسی. || از رونق و رواج افتادن. از مقبولیت چیزی کاسته شدن : فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر. فرخی. نو کن سخنی را که کهن شد به معانی چون خاک کهن را به بهار ابر گهربار. ناصرخسرو. || فرسوده شدن. بر اثر گذشت زمان از کارآمدگی چیزی کاسته شدن : گویند سردتر بود آب از سبوی نو گرم است آب ما که کهن شد سبوی ما. منوچهری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نوگشته کهن شود علی حال ور نیست مگر که کوه شروین.ناصرخسرو. اگر در استعمال بود کهن نشود. (کلیله و دمنه). - کهن شدن ارادت؛ کاسته شدن از آن : کهن شود همه کس را به روزگار، ارادت مگر مرا که همان مهر اول است و زیادت. سعدی. - کهن شدن رنج؛ فراموش شدن آن. ضایع شدن رنج. تباه شدن و به هدر رفتن زحمت و کوشش : چو خراد بر زین شنید آن سخن بدانست کآن رنجها شد کهن. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۵ ص ۴۲). چو نیکی کند کس تو پاداش کن ممان تا شود رنج نیکان کهن.فردوسی. رجوع به ترکیب «کهن گشتن رنج کسی» ذیل مدخل «کهن گشتن» شود. - کهن شدن کار؛ تباه و ضایع شدن آن : چو بشنید از او اردوان این سخن بدانست کآن کار او شد کهن. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۴ ص ۱۶۹۹). || مزمن شدن. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «کهن شدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید