معنی کهنهسوار
5 بازدید
[ کُ نَ / نِ سَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) سوار مجرب. سوار آزموده. (فرهنگ فارسی معین). || بهادر نامدار و مشهور. (ناظم الاطباء). کهنه کار در جنگ. جنگ آزموده. (فرهنگ فارسی معین). || سرآمد پهلوانان. (آنندراج): ای تا ابد از کهنه سواران تو مریخ وی از ازل از پیر غلامان تو کیوان. سنجر کاشی (از آنندراج). || (اصطلاح زورخانه) مرشد زورخانه. کسی که تعلیم کشتی گیری و ورزش باستانی دهد. (فرهنگ فارسی معین): آفرین باد به گفتار خوش کهنه سوارآن پسرخواندهٔ پریای ولی در همه کار. میرنجات (از فرهنگ فارسی معین). || آنکه کارآزموده و مجرب باشد. (ناظم الاطباء). بسیار ماهر و زرنگ: از آن کهنه سوارهاست. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کهنهسوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر