معنی کهنجامه
6 بازدید
[ کُ هَ / هُ مَ / مِ ] (ص مرکب) آنکه جامهٔ کهنه در بر دارد. آنکه جامه اش کهنه است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه لباسی مندرس برتن دارد. ژنده پوش : کهن جامه اندر صف آخرین به غرش درآمد چو شیر عرین. سعدی (بوستان). فقیهی کهن جامه ای تنگدست در ایوان قاضی به صف برنشست. سعدی (بوستان). || کهن جامه؛ (اِ مرکب) جامهٔ کهنه. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جامهٔ ژنده و مندرس : که چون عاریت برکنند از سرش بماند کهن جامه اندر برش. سعدی (بوستان). کهن جامهٔ خویش پیراستن به از جامهٔ عاریت خواستن. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «کهنجامه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر