معنی کهر
18 بازدید
[ کَ هَ ] (ص، اِ) رنگی باشد اسب و استر را، و در فرهنگ گوید به تازی کمیت خوانند. (فرهنگ رشیدی). رنگی باشد اسب و استر را، و آن را کمیت هم می گویند. (برهان). رنگی باشد مر اسبان را که به عربی کمیت خوانند. (آنندراج) (انجمن آرا). رنگ سرخ مایل به تیرگی که مخصوص به اسب و استر است، و کمیت نیز گویند. (ناظم الاطباء). رنگ سرخ مایل به تیرگی (مخصوص اسب و استر). رنگ قرمز، سیرتر از کرن (کرنگ). (فرهنگ فارسی معین): چه جای اسب کهر که اگر گنج گهر مرا باشد، تو را باشد. (از انجمن آرا). || اسب یا استری که رنگ آن سرخ تیره رنگ باشد. (ناظم الاطباء). اسب یا استری که به رنگ کهر باشد. کمیت. (فرهنگ فارسی معین). - امثال: کهر کم از کبود نیست . (امثال و حکم ص ۱۲۵۴): تو هم کمتر نه ای از آن رنودا کهر کمتر نباشد از کبودا. ایرج میرزا (از امثال و حکم ایضاً).[ کَ ] (ع مص) چیره شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || قهر کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). مقهور ساختن. (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || بانگ برزدن. (منتهی الارب) (آنندراج). || سرزنش کردن و زجر کردن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || روی ترش کردن در روی کسی. (زوزنی). به ترش رویی پیش آمدن کسی را به جهت حقارت و تهاون وی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خندیدن. || لهو و بازی کردن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || دور آمدن روز. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). بلند برآمدن روز. یقال: لقیته کهر الضحی. (منتهی الارب). بلند برآمدن روز. (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت شدن گرما. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || داماد خسری کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). مصاهرت کردن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) چیرگی. (منتهی الارب) (آنندراج).[ ] (اِ) به هندی اسم حافر حیوان است. (از فهرست مخزن الادویه) (از تحفهٔ حکیم مؤمن).
کلمات همقافیه با «کهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر