معنی کنیف
10 بازدید
[ کَ ] (اِ) ظرفی سفالین شبیه به گلدان که درون آن لعاب داده شده است و در گهواره می گذارند تا ادرار کودک در راه «لله» در آن جمع شود. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده). ظرفی سفالین که بر گهواره نهند بول و غائط کودک را. ظرفی سفالین که به زیر گاهواره پیوندند تا فضول شیرخواره در آن ریزد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): طفلی به گاهواره کنیفی به زیر آن بندی ز گاهواره فروبسته بر وتد. ادیب الممالک فراهانی (دیوان ص ۱۴۳).[ کَ ] (ص) کِنِف. کنفت. (فرهنگ فارسی معین): صفت صنعتش کثیف و کنیف وقت و ذوقش بدل رکیک و ضعیف. حدیقه (از فرهنگ فارسی ایضاً).[ کَ ] (ع ص، اِ) پوشش. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). پوشش پرده. (فرهنگ فارسی معین). || نهانخانه و خلاجای. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نهانخانه. مستراح. (فرهنگ فارسی معین). || پوشنده و پنهان کنندهٔ هر چه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سپر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || جای دست و روی شستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آب خانه. (مهذب الاسماء). || حظیرهٔ شتر که از درخت و شاخ سازند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). حظیره ای که برای شتران از درخت و شاخه های آن سازند. (ناظم الاطباء). سایبانی از شاخه های درخت برای مواشی. (فرهنگ فارسی معین). || خرمابن که بعد بریدن به مقدار دست برآید و بدان ریش سیاه را تشبیه دهند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، کُنف. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «کنیف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یف» برای سرودن شعر