معنی کنک
9 بازدید
[ کَ نَ / کِ نَ / کِ نِ ] (اِ) نوعی از گیاه باشد که از آن ریسمان تابند. (برهان) (ناظم الاطباء). || (ص) بخیل و خسیس. (برهان). در شیراز مرد لئیم و خسیس و بی همت. (آنندراج). خسیس و بخیل و تنگدست. (ناظم الاطباء). || گردکانی که مغز آن به دشواری برآید. (برهان) (جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). جوز و گردکانی که مغز آن به دشواری برآید. (آنندراج) (انجمن آرا): با نان و پنیر خود قناعت می کن تا بازرهی ز جور گردوی کنک. ابواسحاق اطعمه (از آنندراج). باز میویز فراوان به تنقل می خور آن زمان از سر گردوی کنک مغز برآر. ابواسحاق اطعمه (از آنندراج).[ کُ نُ ] (اِ) قنق. بخور. لبان. کندر. (از دزی ج ۲ ص ۴۹۵).
کلمات همقافیه با «کنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر