معنی کنون

معنی کنون

7 بازدید
[ کَ ] (اِ) کندو باشد و آن ظرفی است بزرگ از گل ساخته که غله در آن کنند. (برهان) (آنندراج). کندو. (فرهنگ رشیدی). تبدیل کنور به معنی کندوست . (انجمن آرا) (آنندراج). کندو و خنور گلی که در آن غله ریزند. (ناظم الاطباء): نیست ما را مشت گندم در کنون باز دیناری به کیسه اندرون. علی فرقدی (از فرهنگ رشیدی).
[ کُ ] (ق) به معنی اکنون آمده یعنی این زمان و حالا و الحال و الان و از «کنون» گاهی کاف را حذف نموده «نون» گویند... و گاهی «نون» را حذف کنند و الف بر «کنون» بیفزایند و «اکون» گویند و در خوارزم بسیار شنیده ام. (انجمن آرا) (از آنندراج). اکنون و حالا و الحال و این زمان. (ناظم الاطباء). اکنون MMM نون. (فرهنگ فارسی معین): ای مج کنون تو شعر من از بر کن و بخوان از من دل و سگالش و از تو تن و زبان. رودکی. کنون کنده و سوخته خانه هاشان همه بازبرده به تابوت و زنبر.رودکی. کنون همانم و خانه همان و شهر همان مرا نگویی کو چه شده است شادی و سوک. رودکی. چنانکه خامه ز شنگرف برکشد نقاش کنون شود مژهٔ من ز خون دیده خضاب. خسروانی. و کنون باز ترا برگ همی خشک شود بیم آن است مرا بشک بخواهد ز دنا. بلعباس عباسی. می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان.کسایی. کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که به خیری همی بپوشم ورد. کسایی. بیلفغده باید کنون چاره نیست بیلفنجم و چارهٔ من یکی است. بوشکور (از گنج بازیافته ص ۲۳). جهان شده فرتوت چو پاغنده سر و گیس کنون گشت سیه موی و عروسی شد جماش. بوشعیب (از لغت فرس چ اقبال ص ۴۶۷). سرآمد کنون قصهٔ یزدگرد به ماه سفندارمذ روز ارد. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۵ ص ۲۶۰۰) کنون گر به رزمند یاران من به بزم اندرون غمگساران من یکی نامجوی و دگر شادروز مرا بخت بر گنبد افشاند گوز.فردوسی. ایا بلایه اگر کارکرد پنهان بود کنون توانی باری خشوک پنهان کرد. منجیک. یکی تلنگ بخواهم زدن به شعر کنون که طرفه باشد از شاعران خاص تلنگ. روزبه. آن ذوفنی که تا به کنون هیچ ذوفنون هرگز به او به کار نبرده ست هیچ فن.فرخی. در باغ کنون حریرپوشان بینی بر کوه صف گهرفروشان بینی.منوچهری. تاکنون کارها سخت ناپسندیده رفته است و هر کسی به کار خود مشغول بوده. (تاریخ بیهقی). یار تو زیر خاک مور و مگس چشم بگشا ببین کنون پیداست. رودکی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۵). سزا آن بدی کز نخستین کنون مرا کردی اندر هنر آزمون.اسدی. زان جمال و بها که بود ترا نیست با تو کنون قلیل و کثیر.ناصرخسرو. نه افضلم تو خوانده ای به بزم خود نشانده ای کنون ز پیش رانده ای تو دانی و خدای تو. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۶۵۷). خراب است آن جهان کاول تو دیدی اساس نو کنون نتوان نهادن.خاقانی. چو آمد کنون ناتوانی پدید به دیگر کده رخت باید کشید.نظامی. کنون عمریست کین مرغ سخن سنج به شکر نعمت ما می برد رنج.نظامی. کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی. سعدی. رجوع به اکنون شود.

کلمات هم‌قافیه با «کنون»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ون» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید