معنی کننده
6 بازدید
[ کَ نَ نْ دَ / دِ ] (نف) اسم فاعل از کندن. کاونده و کلنگ دار و آنکه جایی را بکند. (ناظم الاطباء). حفرکننده. حفار. (فرهنگ فارسی معین): کننده تبر زد همی از برش پدید آمد از دور جای درش.فردوسی. محمود بفرمود تا کننده و تیشه و بیل آوردند و بر دیواری که به جانب مشرق است دری پنجمین بکندند. (چهارمقاله از فرهنگ فارسی معین). بیاد لعل او فرهاد جان کن کننده کوه را چون مرد کان کن.نظامی. || از جای برآورنده. (فرهنگ فارسی معین). - کنندهٔ در خیبر؛ کنایه از حضرت علی. (غیاث) (آنندراج). علی علیه السلام. (فرهنگ فارسی معین): مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجهٔ قنبر پرس. (منسوب به حافظ).[ کُ نَ نْ دَ / دِ ] (نف) اسم فاعل از کردن. فاعل و عامل و گماشته. کارگزار و نماینده. سازنده. (ناظم الاطباء). ترجمهٔ عامل. (آنندراج). عامل. سازنده. انجام دهنده. (فرهنگ فارسی معین): و این کنندهٔ این خانه را آشکار کند. (تاریخ سیستان). || (اصطلاح فلسفه) فاعل. علت محدثه : کنندهٔ چیز آن بود که هستی چیز را به جای آورد. (دانشنامه ص ۶۹ از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کننده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر