معنی کنش

معنی کنش

93 بازدید
[ کُ نِ ] (اِمص، اِ) کردار، خواه کردار نیک باشد و خواه کردار بد. (برهان). کردار و عمل. (غیاث) (از انجمن آرا). کردار، چنانکه گویند: «بدکنش» یعنی، بدکردار. (فرهنگ رشیدی). کردار. (فرهنگ جهانگیری). کنشت. کار و عمل. (آنندراج). فعل. (فرهنگستان). فعل. (دانشنامهٔ علایی ص ۱۷). کردن. فعل و عمل و کار و کردار. (ناظم الاطباء). اسم از کردن. عمل کردن. اسم مصدر کردن. فعل. عمل. مصدر دوم کردن. کردار. کرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پهلوی و پازند، «کونیشن». اسم مصدر، از: کن (کردن) +ش (اسم مصدر). (از حاشیه برهان چ معین). کنشت. کردار. عمل. (فرهنگ فارسی معین): معجز پیغمبر مکی تویی به کنش و به منش و به گوشت. محمدبن مخلد سگزی (از تاریخ سیستان ص ۲۱۴). نشانه شد روانت سرزنش را چو بگزید از کنشها این کنش را. (ویس و رامین). هنرهای تو پیداتر ز خورشید کنشهای تو زیباتر ز امید کنشهایی کزو بینیم هموار بود بر حکم و بر فرمان دادار. (ویس و رامین). و این به حول قوت و کنش من است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۳۳). غرض آن بد او را بدانسان کنش که از ما نباشد بدو سرزنش. شمسی (یوسف و زلیخا). آنچه در عالم هست به دو قسم منقسم شود بخشش و کنش و مراد او تقدیر است و فعل و هر یک بر آن دیگر مقدر است و بعد از آن در موارد تکلیف سخن گزار گشت و به سه قسم تقسیم کرد: منش و گویش و کنش. (ترجمهٔ ملل و نحل شهرستانی چ نائینی ص ۲۵۳). ندارد به آن حسن و فعل و کنش کسی بیش از این طاقت سرزنش. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). - بدکنش؛ بدکار. بدکردار. بدفعل. و رجوع به همین ماده شود. - خوش کنش؛ مقابل بدکنش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - نیکوکنش؛ نیکوکردار. و رجوع به همین ماده شود - نیکی کنش؛ نیکوکنش. || رسم و عادت. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || یکی از اعراض. ان یفعل. (فرهنگ فارسی معین): یکی کنش که به تازی «ان یفعل» گویند. (دانشنامه از فرهنگ فارسی معین). || خوی. || روش و طریقه. || ترتیب. || وضع. || گناهکاری و عصیان. (ناظم الاطباء). || حالی است که اندک اندک از گوهری ظاهر می شود در گوهری چنانکه هیچ دو حال از آن اثر با هم موجود نباشد بلکه یکی نیست همی شود و دیگری هستی می یابد. (مصنفات باباافضل رسالهٔ ۲ ص ۲۳) (فرهنگ فارسی معین). || مخفف کنشت است که آتشکده و معبد یهودان باشد. (برهان). کنیسه. (غیاث). معبد ترسایان و یهودان و آتشکده. (ناظم الاطباء): در بتکده تا خیال معشوقه رواست رفتن به طواف کعبه از عین خطاست گر کعبه از او بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبهٔ ماست. مولوی (از انجمن آرا). و رجوع به کنشت و کنش و کنست و کنیسه شود.
[ کَ نِ ] (اِمص) کندن. کندگی. برکشیدگی و از بیخ برآوردگی. (ناظم الاطباء). || کینه. (غیاث).
[ کَ ] (ع مص) رشتهٔ گلیم بافتن. (منتهی الارب). تافتن رشتهٔ گلیم. (ناظم الاطباء). تافتن اطراف گلیم را. (از اقرب الموارد). || نرم ساختن مسواک درشت را. (منتهی الارب). نرم کردن مسواک خشن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «کنش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید