معنی کندیدن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص) کندن. (آنندراج). کندن و کندن فرمودن. (ناظم الاطباء). کندن فرمودن. به کندن واداشتن. (فرهنگ فارسی معین): عبط، اعتباط؛ کندیدن جای ناکنده را. (منتهی الارب). || بیرون آوردن. خارج کردن. درآوردن. (از فهرست ولف). کندن. (فرهنگ فارسی معین): چو بهرام برخاست از خوابگاه برآمد بر او یکی نیکخواه که کبروی را چشم روشن کلاغ ز مستی بکندید در پیش زاغ.فردوسی. این ساعت گردنتان زدمی و بیختان کندیدمی. (ترجمهٔ اعثم کوفی ص ۶۸). میخها را می کندیدند... و کندید میخها را. (کشاف اصطلاحات الفنون از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کندیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر