معنی کندهگری
6 بازدید
[ کَ دَ / دِ گَ ] (حامص مرکب) نقر. نقاری. کنداگری. عمل کنده گر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نحت؛ کنده گری کردن در چوب. (منتهی الارب).حکاکی و قلم زنی. (ناظم الاطباء). کنده کاری : گفت چه کار دانی گفت درودگری دانم و نقاشم و کنده گری و آهنگری نیز دانم. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). به اسطخر پارس کوهی است که آن را کوه نقشت گویند که همه صورتها و کنده گریها از سنگ خارا کرده اند. (فارسنامهٔ ابن البلخی). و بر سر آن دکه از سنگ خارا سپید به خرط کرده چنانکه از چوب و مانند آن به کنده گری و نقاشی نتوان کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی). نقشبندان کن، به کنده گری بر درت کرده عمرخود سپری. اوحدی (از فرهنگ رشیدی). - کنده گری کردن؛ حکاکی کردن و قلم زنی نمودن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کندهگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر