معنی کندش
6 بازدید
[ کُ دُ ] (ع اِ) عکه که مرغی است مانند زاغ. (از منتهی الارب) (آنندراج). عکه و زاغچه. (ناظم الاطباء). عکه. (دهار). عقعق. (اقرب الموارد). || مؤلف منتهی الارب نویسد: داروی معطر کندش است به (شین) و کندس بدین معنی لغتی پست است. -انتهی. نوعی از داروها. (دهار). || نام گیاهی است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بیخ گیاهی است که کندس نیز گویند. (ناظم الاطباء). گیاهی است از تیرهٔ سوسنیها و از دستهٔ سورنجانها که آن را خربق سفید نیز گویند. برگهایش متناوب و بیضوی و بسیار بزرگ با رگبرگهای متعدد است. گلهایش سفید مایل به زردی و گل آذینش خوشه ای است که در انتهای میوه اش مرکب از سه کپسول پیوسته به هم از قاعده است و در بالا از یکدیگر مجزا می شوند. خربق سفید. خربق ابیض. پلخم. کندس. (فرهنگ فارسی معین). - جوهر کندش؛ در پزشکی آلکالوئیدی است به نام وراترین که در کندش موجود است. توضیح اینکه در برخی مآخذ کندش را مرادف با چوبک اشنان نیز ذکر کرده اند. (فرهنگ فارسی معین).[ کُ دِ ] (اِ) گلولهٔ پنبه برزده را گویند که به جهت رشتن مهیا کرده باشند. (برهان) (ناظم الاطباء). بندش. غلولهٔ پنبهٔ برزده. (انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ رشیدی). سبیخه. (السامی). || چوبی را گویند که حلاجان پنبهٔ برزده را بر آن پیچند تا گلوله شود. (برهان) (ناظم الاطباء). بیخ چوبی را گویند که ندافان پنبهٔ برزده بر آن پیچند. (انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ رشیدی). || به معنی کندسه هم هست که چوبک اشنان باشد و معرب آن قندس است. (برهان). چوبک اشنان که خمیرهٔ شکر بدان سفید کنند. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). بیخ نباتی است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کندسه و چوبک اشنان. (ناظم الاطباء). بیخ نباتی است شبیه به کنگر و برگش مابین سرخی و سفیدی و در شام لباس پشمینه را با آن می شویند و ظاهر بیخ او مایل به سیاهی و درونش مایل به زردی و تندبوی و در سرطان می رسد. (از تحفهٔ حکیم مؤمن).
کلمات همقافیه با «کندش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دش» برای سرودن شعر