معنی کندرو
5 بازدید
[ کُ ] (اِ) مصطکی. (برهان) (رشیدی) (جهانگیری). کندر. (آنندراج) (انجمن آرا). اسم هندی کندر است. (فهرست مخزن الادویه): به غلمهٔ طبقات طبق زنان سرای به آبگینه و مازو و کندرو و گلاب. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۵۵). وقت انداختن بخور کندرو در آتش. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۸). این کندرو به رنگ نداند ز کهربا و آن زهر را به طعم نداند ز زنجبیل. مولانا مطهر (از فرهنگ رشیدی). رجوع به کندر شود.[ کُ رَ / رُ ] (نف مرکب) بطی ءالسیر. مقابل تندرو. دیررو. گران رو. آنکه کندرفتار بود. آنکه در کارها بطی ء بود: بشد بخت ایرانیان کندرو شد آن دادگستر جهاندیده زو. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۸۱). چو جمشید را بخت شد کندرو به تنگ آوریدش جهاندار نو.فردوسی. کرا بخت خواهد شدن کندرو سر نیزهٔ او شود خار و خو.فردوسی. رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن. منوچهری.[ کُ رَ ] (اِخ) نام وزیر ضحاک. (برهان) (رشیدی) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) (از فهرست ولف): ورا کندرو خواندندی به نام به کندی زدی پیش بیداد گام.فردوسی. سخنها چو بشنید زو کندرو بکرد آنچه گفتش جهاندار نو.فردوسی. به کاخ اندر آمد روان کندرو به ایوان یکی تاجور دید نو.فردوسی.
کلمات همقافیه با «کندرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر