معنی کندر
26 بازدید
[ کَ دَ ] (اِ) شهر و مدینه. (برهان) (ناظم الاطباء). هر شهر عموماً. (آنندراج) (انجمن آرا) (رشیدی): بیابان بی آب و کوه شکسته دوصد ره فزونست از شهر و کندر. ناصرخسرو.[ کَ دُ ] (اِ) ظرفی که از گل سازند و گندم و نان در آن کنند. (برهان) (ناظم الاطباء).[ کُ دُ ] (اِ) صمغی است که آن را مصطکی خوانند و بعضی گویند مصطکی هم نوعی از کندر است و کندر لبان [ لوبان ] باشد. و بعضی گویند کندر درختی است شبیه به درخت پسته لیکن باری و میوه ای و تخمی ندارد. صمغ آن را به نام آن درخت خوانند و صمغ البطم همان است و آن شبیه به مصطکی است و طبیعت آن گرم باشد. (برهان). صمغی است مانند مصطکی که به عربی لبان گویند. (آنندراج) (انجمن آرا) (رشیدی). صمغ درختی است مشابه به مصطکی. (غیاث). علک. مزدکی. کندور. (زمخشری). به عربی نوعی از علک است که به عربی لبان و به فارسی کندر نامند. (فهرست مخزن الادویه). لبان. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). صمغی است که بر آتش ریزند و بوی خوش برآرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نوعی از صمغ است که قطع بلغم را نافع است. (منتهی الارب). یک نوع صمغی شبیه به مصطکی که نشواره و نشوره و به تازی لبان گویند. کندر رومی. مصطکی. (ناظم الاطباء). سانسکریت، «کوندورو»، «کندوره». یونانی، «خندرس». صمغی است خوشبو که از درخت کندر هندی به دست آورند و جهت استفاده از رایحهٔ مطبوعش آن را در آتش ریزند. کندر را از درختان دیگر از جمله درختان تیرهٔ کاج و صنوبر می توان به دست آورد ولی نوع مرغوب آن همان کندر هندی است که سرخ رنگ است و انواع دیگر کندرها سفیدرنگند. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به خرده اوستا ص ۱۴۳ و کندرو شود. - کندر حبشی؛ گونه ای کندر سفیدرنگ که از انواع سرو کوهی و عرعر حاصل می شود ولی به مرغوبی کندر هندی نیست. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کندر هندی شود. (ناظم الاطباء). - کندر رومی؛ صمغی است که آن را علک رومی می گویند و مصطکی همان است. (برهان) (آنندراج) (فهرست مخزن الادویه). مصطکی. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). و رجوع به مصطکی شود. - کندر هندی ؛ درختی است از ردهٔ دولپه ایهای جداگلبرگ از تیرهٔ بورسراسه که بومی هندوستان است و آن را از صمغی خوشبوی به نام کندر استخراج می کنند. لبان. لیبانون. شجرةاللبان. درخت کندر. عسلبند. (فرهنگ فارسی معین).[ کَ دَ ] (ع اِ) نوعی از حساب نجوم است مر اهل روم را. (منتهی الارب) (آنندراج). نوعی از حساب نجوم مر یونانیان را. (ناظم الاطباء). نوعی از حساب نجوم رومی، و یونانی این کلمه کنترون است. (از اقرب الموارد). || (ص) خر بزرگ جثه. (منتهی الارب) (آنندراج). گورخر درشت. (ناظم الاطباء).[ کُ دَ ] (اِخ) نام پادشاه سقلاب که به یاری افراسیاب آمد. (ناظم الاطباء): ز سقلاب چون کندر شیرمرد چو بیورد کاتی سپهر نبرد. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۴ ص ۹۱۹).[ کُ دُ ] (اِخ) شهرکی است از حدود کوهستان نشابور [ به خراسان ] با کشت و برز بسیار. (حدود العالم). قریه ای است از نواحی نیشابور از عمال طریثیت که به آن ترشیز نیز گفته می شود. (از معجم البلدان) (از لباب الانساب). شهری بود در پشت شهر نیشابور مشتمل بر قرای متعدده که دویست و هشتاد و شش نوشته اند و نام آن کندر بوده و گفته اند بانی پشت در قدیم پشتاسب بوده که به کشتاسب مشهور است و ترسیس قصبه ای از آن می بوده که به ترشیز معروف است و از کندر مردم بزرگ برخاسته اند که از آن جمله ابونصر عمیدالملک کندری وزیر سلاطین سلاجقه بوده اند. (آنندراج) (انجمن آرا). شهری از شهرهای خراسان خصوصاً که وزیر ابونصرکندری از آنجاست. (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ جهانگیری).[ کُ دُ ] (اِخ) دهی از دهستان عرب خانه است که در بخش شوسف شهرستان بیرجند واقع است و ۱۴۳ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ کُ دُ ] (اِخ) دهی از دهستان طراز است که در بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر واقع است و ۲۲۰۳ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ کُ دُ ] (اِخ) دهی از دهستان القورات است که در بخش حومهٔ شهرستان بیرجند واقع است و ۲۶۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ کُ دُ ] (اِخ) دهی از دهستان بربرود بخش الیگودرز است که در شهرستان بروجرد واقع است و ۷۳۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ کَ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان منوجان است که در بخش کهنوج شهرستان جیرفت واقع است و ۱۵۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).[ ] (اِخ) دهی از دهستان ارنگهٔ بخش کرج است که در شهرستان تهران واقع است و ۱۳۴۰ تن سکنه دارد. مزرعهٔ چبال جزء این ده است و امامزاده ای به نام طاهر عبداللََّه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ ] (اِخ) دهی از دهستان قاقازان بخش ضیاءآباد است که در شهرستان قزوین واقع است و ۸۶۶ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ کُ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان فلاور است که در بخش لردگان شهرستان شهرکرد واقع است و ۲۵۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «کندر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر