معنی کنجار
10 بازدید
[ کُ ] (اِ) نخاله و ثفل تخم کنجد و هر تخمی که روغن آن را کشیده باشند (برهان). کنجاره. کنجال. کنجاله. نخالهٔ کنجد و امثال آن که روغن آن را کشیده باشند و ثفل آن باقی مانده باشد. (از فرهنگ رشیدی) (آنندراج). کنجاره. کُسبَه. (صحاح الفرس). کنجال. کسبه باشد از کنجد مغز بادام و جوز و غیره. (لغت فرس اسد چ اقبال ص ۱۵۱). کنجاره. (جهانگیری). در گناباد «کونجه واره». (از حاشیه برهان چ معین). آنچه بر جای ماند از چیزی چون روغن آن بیرون کنند مانند کرچک و بزرک و کنجد و بادام و امثال آنها. کسبه. کنجال. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کنجار داده اند و به تدبیر روغنند. سوزنی (از یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «کنجار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر