معنی کنارهجو
5 بازدید
[ کَ / کِ رَ / رِ ] (نف مرکب) کناره جوی. کناره جوینده. گوشه گیر. که دوری گزیند: دل را به کنار جوی بردیم وز یار کناره جوی شستیم.خاقانی. با می به کنار جوی می باید بود وز غصه کناره جوی می باید بود.حافظ.
کلمات همقافیه با «کنارهجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر