معنی کنابد

معنی کنابد

6 بازدید
[ کُ بَ ] (اِخ) نام جایی و مقامی است و در آنجا کوهی است که گودرز سرلشکر کیخسرو آنجا فرودآمده بود و در آنجا بیژن، دو سه برادر پیران را به چند مصاف کشت بعد از آن ده پهلوان دیگر از تورانیان بر دست ده ایرانی کشته شدند و هم در آن روز گودرز پیران را در بالای کوه به قتل آورد و این جنگ را جنگ دوازده رخ گویند لیکن به یازده رخ شهرت دارد و معرب آن جنابد باشد. (برهان). نام شهری است در خراسان و کوه منسوب بدان شهر را نیز گویند و آن در اصل لغت گون آباد بود و گون به ترکی آفتاب را گویند و در قدیم الایام در آن محل فیمابین سپاه ایران و توران رزمی عظیم اتفاق افتاده جماعتی از دو سوی کشته شدند و بر آن مقرر شد که گودرز و پیران و ده مرد دیگر که کفو باشند با یکدیگر رزم آزمایند تا کار نیکو شود و باقی سپاه از جنگ آسوده باشند و چنین کردند همهٔ پهلوانان ایران بر اقران و اکفای خویش غالب و مظفر شدند و پیران سپه سالار افراسیاب نیز به دست گودرز کشته شد و این رزم را یازده رخ نام است و مقام ایرانیان کوه کنابد و محل تورانیان دشت ریبد بود. و کنابد را معرب کرده اند جنابد گویند و در آن ولایت دو قریه است یکی والوئی و دیگری را نموئی گویند و در قریهٔ نموئی نارونی است از غرائب اشجار عالم که... و کنابد قریب به بلاد تون و طبس است و در کاف فارسی نوشتن اصح است زیرا که مخفف گون آباد است. (انجمن آرا) (آنندراج). صحیح گنابد، گناباد است که ناحیتی است در جنوب خراسان مرکب از ۱۸ دیه و مرکز آن جویمند است. (حاشیه برهان قاطع چ معین): بیامد چو پیش کنابد رسید بدان دامن کوه لشکر کشید.فردوسی. یکی سوی کوه کنابد برفت یکی سوی ریبد خرامید تفت. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۵ ص ۱۲۲۳). ز کوه اندر آورد لشکر گروه به هامون سپاه از پس و پشت کوه چو پیران سپاه از کنابد براند بروز اندرون روشنائی نماند.فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۵ ص ۱۱۵۵). ز ریبد زمین تا کنابد سپاه در و دشت از ایشان کبود و سیاه.فردوسی (شاهنامه ایضاً). سپاهش به کوه کنابد شود به جنگ اندرون دست ما بد شود. فردوسی (شاهنامه ایضاً ص ۱۱۷۰). و رجوع به گناباد شود.
[ کُ بِ ] (ع ص) وجه کنابد؛ روی زشت. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «کنابد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید