معنی کمی
6 بازدید
[ کَ ] (حامص) معروف است که در مقابل بسیاری باشد. (برهان) (آنندراج). قلت. ضد کثرت و بسیاری. اندکی. (ناظم الاطباء). کم بودن. اندکی. قلت. مقابل افزونی و بسیاری و فراوانی. (فرهنگ فارسی معین). قلت. ندرت. شذوذ. نزارت. اندکی. مقابل بیشی و فزونی و بسیاری و کثرت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به بیشی نهاده ست مردم دو چشم ز کمی بود دل پر از درد و خشم.فردوسی. ز دستور و گنجور و از تاج و تخت ز کمی و بیشی و از کام و بخت.فردوسی. کمی نیست در بخشش دادگر همی شادی آرای و انده مخور.فردوسی. زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی تا کم شده است آفت سرما ز گلستان. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ج ۱ ص ۱۶۷). از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل با دهر مدارا کن و با خلق مواسا. ناصرخسرو. فزونی و کمی در او ره نیابد که بد ز اعتدال مصور مصور.ناصرخسرو. پدید آرد سخن در خلق عالم بیشی و کمی چو فردا این سخنگویان برون آیند زین پشکم. ناصرخسرو. صدر جهان رسید به شادی و خرمی در دوستان فزونی و در دشمنان کمی. سوزنی. - کمی کردن در چیزی؛ کوتاه آمدن در آن. قصور ورزیدن در آن : چه گفت؟ گفت که ای در جفا نکرده کمی چه گفت؟ گفت که ای در وفا نبوده تمام. سوزنی. - کمی گرفتن؛ کم شدن. اندک شدن. قلت یافتن : ز خوردن نگیرد کمی آب اوی بدین چیزها بازخر آبروی.فردوسی. همت می دهد جام و هم آب سرد شگفت آنکه کمی نگیرد ز خورد.فردوسی. || نقصان. (ناظم الاطباء). نقص. نقصان. کاستی. مقابل فضیلت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پستی. فرومایگی : همت راستی و همت مردمی سرشتت فزونی و دور از کمی. فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). هنر مردمی باشد و راستی ز کژی بود کمّی و کاستی.فردوسی. وزان پس براهام را خواند و گفت که ای در کمی گشته با خاک جفت. فردوسی. از آسمان دو برج به شمسند نامزد هر چند ازآن اوست همه ملک آسمان از شمس آسمان چو کمی نیست مر ترا کم زان بود که سازی دو شهر خانمان. سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی کم پرس از نامحرمان آنجا که محرم کم زند. مولوی. - کمی آمدن؛ نقصان یافتن. کاهش یافتن : ز گردون و از تیغها شد غمی به زور اندر آمدش لختی کمی.فردوسی. کمی نیاید در عمر پادشاهی اگر کمینه بندهٔ او جاه یابد و اعزاز.سوزنی. - کمی رسیدن به چیزی؛ نقصان وارد شدن بدان. راه یافتن کاهش بدان : کمال دور کناد ایزد از جمال جهان کمی رسد به جمالی کجا گرفت کمال. قطران. - کمی کردن؛ کم و کوتاه شدن و ناقص شدن. (ناظم الاطباء). || حقارت : گفت یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند. (تذکرة الاولیاء). - کمی نمودن؛ اظهار تواضع و فروتنی و کوچکی کردن : چون آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند از این آدمی. سعدی (بوستان). || زیان و خسارت. || قصور. (ناظم الاطباء): تا دسترسی بود بر انواع معاصی کردیم خدایا، کمی از ما کرم از تو. پدر شیخ بهائی (از امثال و حکم ص ۱۲۳۷). || (اِ) زایچه و طالع نامه. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس). || کماة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کماة را به گرگان کمی گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کماة و کمأة شود.[ کَ ] (اِ) مخفف کمین است که پنهان شدن به قصد شکار و غیره باشد. (برهان). مخفف کمین است که جای پنهان به قصد شکار و غیره باشد. (آنندراج). کمین بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال، ص ۵۲۳) (صحاح الفرس). کمینگاه. (ناظم الاطباء): ای حقهٔ نابسودهٔ مروارید اژدها بر گذار تو به کمی. خسروی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کمی نهادن؛ کمین ساختن. دام نهادن : ای سراپای معدن خرمی چشم تو بر دلم نهاد کمی. خسروی (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۲۳). || معده نیز بود. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۲۳).[ کَ مْ می ] (ص نسبی) چندی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منسوب به کَمّ. (ناظم الاطباء). و رجوع به کم شود.[ کَ مْ یْ ] (ع مص) نهان داشتن گواهی را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم متن اللغة). پنهان داشتن گواهی خود را. (ناظم الاطباء). پنهان داشتن گواهی خود را و گویند اختصاص به گواهی ندارد. (از اقرب الموارد). || فروپوشیدن خود را در زره و خود. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). پنهان کردن خود را در زره و خود. (ناظم الاطباء). || پنهان داشتن منزل را از مردم. (منتهی الارب). || کشتن دلیر لشکر را. || آهنگ نمودن بر کاری، یقال: اکمی علی الامر؛ اذا عزم. (منتهی الارب).[ کَ می ی ] (ع ص) دلاور یا مرد با سلاح. ج، کُماة و اکماء. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). شجاع و دلاور و با سلاح. (ناظم الاطباء). دلاور و دلیر که با سلاح باشد. (غیاث). دلاور. (نصاب). سلاح پوشیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).مرد با سلاح. دلاور مسلح. ج، کماة (کمات). (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به کماة و کمات شود.[ کُ ] (اِخ) دهی از دهستان کندوان است که در بخش ترک شهرستان میانه واقع است و ۲۲۹ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «کمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر