معنی کمچه
10 بازدید
[ کَ چَ / چِ ] (اِ) قاشق. چمچه. کفچه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ظاهراً تحریفی است از چمچه به معنی قاشق بزرگ و چیزهایی مانند آن. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده). - کمچه زدن؛ تسویط قِدر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بهم زدن محتویات دیگ با کمچه. - امثال: آنچه در دیگ است به کمچه می آید؛ عاقبت این راز آشکار خواهد شد. (امثال و حکم ج ۱ ص ۵۰). دیشب همه شب کمچه زدی کو حلوا. نظیر: آنقدر چریدی کو دمبه ات. یعنی با اینکه دعوی کنی در فلان خدمت یا سفر سود بسیار برده ای، آثار غنا در تو مشهود نیست. (امثال و حکم ج ۲ ص ۸۴۸، ج ۱ ص ۵۸). || ماله مانندی که گل را بدان پهن کنند بر روی خشت. چمچه. بیلچه. مسحات. مقحات. مجرفه. استام. خاک انداز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام یکی از افزارهای بنایی <۵۳۰۶۴۰۱۲۰۱۱۸۵۷۰۰۱>...است که بنا با آن گل (و غالباً چیزهای تند و تیز و مضر برای دست مانند سیمان و آهک و ساروج) را برداشته روی کار می ریزد. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). || قاشقک. مضراب سنتور، آلت موسیقی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ چَ / چِ ] (هزوارش، اِ) به لغت زند و پازند ملخ را گویند و به عربی جراد خوانند. (برهان) (آنندراج). به لغت زند و پازند ملخ. (ناظم الاطباء). هزوارش کمکه ، کمجه به معنی ملخ است. (از حاشیهٔ برهان چ معین).
کلمات همقافیه با «کمچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر