معنی کمربندی
6 بازدید
[ کَ مَ بَ ] (حامص مرکب) کمر بستن. کمربند بر میان بستن : به خرگه رو که از شاهان کمربندی فراگیری بیا در خانه کز قاری قباپوشی بیاموزی. نظام قاری. || آمادگی برای خدمت. (ناظم الاطباء). خدمتگاری. - کمربندی کردن؛ خدمت کردن : چیست پاداش این خداوندی حکم کن تا کنم کمربندی.نظامی. مدتی هست کز هنرمندی بر در شه کنم کمربندی.نظامی. || اراده کردن و مصصم شدن به انجام دادن کاری : کمربندیت را بینم بخونم کله داریت را دانم که چونم.نظامی. || (ص نسبی) منسوب به کمربند. (فرهنگ فارسی معین). - خط کمربندی یک شهر؛ خطی مفروض که دور یک شهر تعیین کنند. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کمربندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر