معنی کمخ
16 بازدید
[ کَ ] (ع مص) کمخ بأنفه کمخاً؛ بزرگ منشی نمود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تکبر کرد و بینی خود را به نشانهٔ غرور و کبر بالا گرفت. (از اقرب الموارد). || ریخ زدن. (از منتهی الارب) (آنندراج): کمخ به، ریح زد و تغوط کرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || لگام بازکشیدن اسب را تا سر راست دارد. (آنندراج) (از اقرب الموارد). لگام بازکشیدن اسب را تا سر راست دارد یا بازایستد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به کمح شود.[ کَ / کَ مَ ] (اِخ) شهری است در روم و گویند میان آن و ارزنجان یک روز راه فاصله است. (از معجم البلدان). قلعه ای بر ساحل فرات. (نخبة الدهر دمشقی). و رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ص ۱۲۷ شود.
کلمات همقافیه با «کمخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مخ» برای سرودن شعر