معنی کمبود
5 بازدید
[ کَ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) کم بودن. کمی. قلت. نقصان؛ کمبود غذا. کمبود عواید. (فرهنگ فارسی معین). کسر. کم آمد. نقص. نقیصه. منقصت: کمبود خواربار سبب غلاء آن گردید. از این پارچه یک چارک کمبود دارم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کمبود داشتن؛ کسر داشتن. به اندازهٔ کافی و لازم، موجود نداشتن چیزی. || چیزی یا پولی که در هنگام تراز کردن حساب یا پرداخت وام کم می آید.(فرهنگستان). در تداول کمبودی استعمال کنند و صحیح نیست. (فرهنگ فارسی معین). || جای خالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «کمبود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر