معنی کمانی
5 بازدید
[ کَ ] (ص نسبی) قوسی و کج و خمیده. (ناظم الاطباء). مقوس. کمان وار. قوسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منسوب به کمان. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به کمان شود.[ کَ ] (ص نسبی) کاریزکن. مقنی. (فرهنگ فارسی معین): آن آب که در چشمه همی برد کمانی در چشم همی بیند از آن آب بخروار. امیر معزی (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به کمانه شود.
کلمات همقافیه با «کمانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر