معنی کمانچه زدن
5 بازدید
[ کَ چَ / چِ زَ دَ ] (مص مرکب) نواختن کمانچه. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کمانچه (آلت موسیقی) شود. || به شورش درآوردن. (آنندراج). فتنه برانگیختن و هنگامه بر پا کردن. (ناظم الاطباء): می خواستم کمانچه زدن اهل زهد را این کار را به کام دل من رباب کرد. مولوی جامی (از بهار عجم).
کلمات همقافیه با «کمانچه زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر