معنی کماج
5 بازدید
[ کُ ] (اِ) نانی است مشهور. (برهان) (آنندراج). کماچ. (فرهنگ رشیدی). || نانی را نیز گویند که بر روی اخگر و زغال پزند. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کماچ. کوماج. طلمة. مملول. مُضباط. و آن نانی است که در خاکستر گرم پزند شتربانان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خبزالملة. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ترکی است. بهر کاچی و عدس در خانه ای باشم مقیم با کماج گرم و یخنی من که باشم در سفر. بسحاق اطعمه. - امثال: بقدر کماجت گون کنده ام نظیر: بقدر دوغت می زنم پنبه. هر چه پول می دهی آش می خوری. ارزان خری انبان خری. (امثال و حکم ص ۹۵ ذیل ارزان خری...) - مثل کماج؛ نرم و سطبر و برجسته. (امثال و حکم ص ۱۴۷۳). || نان تنک شیرین که از آرد برنج و غیر آن و شکر پزند. (فرهنگ فارسی معین) (فرهنگ نظام). || نان فطیر. (ناظم الاطباء). || کلیچهٔ خیمه را نیز گفته اند و آن تخته ای باشد میان سوراخ که بر سر ستون خیمه محکم کنند. (برهان) (آنندراج). با جیم فارسی هم آمده. (آنندراج). کلیچهٔ خیمه و کماچه. (ناظم الاطباء). کلیچهٔ خیمه را گویند به سبب مشابهت آن به کماج. (فرهنگ جهانگیری). تخته ای باشد گرد و میان سوراخ که بر ستون خیمه محکم کنند و چادر خیمه را بر روی آن کشند (و آن شبیه به نان کماج است). کلیچهٔ خیمه. کماجه. (فرهنگ فارسی معین): کماج خیمه را ماند که نتوان ز وی کندن به دندان نیم ذره. جامی (از آنندراج). مجنون در آسمان چو قمر دید و حال کرد گویا کماج خیمهٔ لیلی خیال کرد. آصفی.
کلمات همقافیه با «کماج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر