معنی کلیج
6 بازدید
[ کَ ] (ص) صاحب عُجْب و تکبر و تجبر و خودستا باشد. (برهان). معجب و خودپسند و خودستا. (از آنندراج). کلیچ. کلج. کلچ. متکبر. خودستا. (فرهنگ فارسی معین). || چرکن اندام. (انجمن آرا) (آنندراج). || (اِ) به معنی چرک و ریم هم آمده است و به این معنی با جیم فارسی نیز گفته اند. (برهان). چرک و ریم. (ناظم الاطباء). کلیج، مخفف آن کلج MMM کلچ. (حاشیهٔ برهان چ معین).[ کِ ] (اِ) اسبی را گویند که هر دو پای او کج باشد. (برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). اسب سگ دست را گویند یعنی هر دو دست آن کج باشد. (براهین العجم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پیش رخش تو سبز خنگ فلک لنگ و سکسک بود بسان کلیج.عسجدی (از براهین العجم).[ کُ ] (اِ) نانی باشد که خمیر آن از دیوار تنور افتاده و در میان آتش پخته شده باشد. (برهان) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین). || نان بزرگ روغنی را نیز گویند. (برهان). کلیچه. کلوچ. نان روغنی بزرگ. کلوچه. (فرهنگ فارسی معین). نان بزرگ روغنی. (ناظم الاطباء): کریمی که بر سفرهٔ عام دارد کلیج از مه و از کواکب کلیچه. ابوالعلاء گنجوی (از آنندراج). و رجوع به کلیچه شود.[ کِ ] (اِخ) دهی از دهستان لاهیجان است که در بخش حومهٔ شهرستان مهاباد واقع است و ۳۴۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «کلیج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یج» برای سرودن شعر