معنی کلوک
6 بازدید
[ کُ ] (ص) بمعنی بی ادب و بی حیا و شطاح باشد. (برهان). بی ادب و بی حیا و جسور و بی عقل و دیوانه را گویند به حذف کاف آخر نیز شنیده شده است. (آنندراج). بی ادب و بی حیا و گستاخ و شطاح. (ناظم الاطباء). بی ادب. بی حیا. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) بمعنی مُلک هم بنظر آمده است و آن دانه ای باشد بزرگتر از ماش. (برهان) (از آنندراج). یک نوع غلهٔ بزرگتر از ماش. (ناظم الاطباء). ملک. (فرهنگ اسدی نخجوانی).[ کَ ] (اِ) کودک بود امرد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۰۳). پسر امرد را گویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). امرد بی حیا که کنگ نیز گویند. (فرهنگ رشیدی): تا یکی خم بشکند ریزه شود سیصد سبو تا مرد پیری به پیش او مرد سیصد کلوک. عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۰۳). منم کلوک خرافشار و کنگ خشک سپوز حرام زاده و قلاش و رند عالم سوز. سوزنی (از فرهنگ رشیدی). ز کلوکان پیشی و پشتی متهم نی به اینی و آنی.سوزنی. ز بهر جماع خران خر کلوکان خرامان به خانه بری پاده پاده.سوزنی.[ کِ ] (اِ) شاید از کلمهٔ کلوخ، در اصطلاح بنایان نیمهٔ چارکه. ثمن آجر. نصف چارکه. و شصتی نصف کلوک و بند، نصف شصتی و بند پولی، بند بسیار نازک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قسمتی است معادل یک هشتم آجر، نیم یک را نیمه و ربع آن (نصف نیمه) را چارکه و یک هشتم آن (نصف چارکه) را کلوک نامند. (از فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده).[ ] (اِخ) سومین از سلسلهٔ یوئن در چین از ۷۰۶ تا ۷۱۱ هـ . ق. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۹۰).[ کَ ] (اِخ) دهی از بخش قصرقند است که در شهرستان چاه بهار واقع است و ۲۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «کلوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر