معنی کلنبه
7 بازدید
[ کُ لُمْ بَ / بِ ] (اِ) کلیچه ای که درون آن را از حلوا و مغز بادام پر ساخته باشند. (برهان) (از ناظم الاطباء). کلیچه ای باشد که درون آن را از مغز بادام و امثال آن پر کرده باشند. (آنندراج): خشکار گرسنه را کلنبه ست با مشتهیان به نرخ دنبه ست. نظامی (از فرهنگ نظام). || بمعنی گلوله هم آمده است خواه گلولهٔ حلوا باشد خواه گلولهٔ سنگ. (برهان). بمعنی گلوله از هر چیز و در فارس مرد فربه چاق و بزرگ شکم و ناملایم را غلنبه گویند و کنایه است از چیز ناتراشیده و ناملایم و نامناسب. (آنندراج). مطلق گلوله خواه سنگی یا جز آن. (ناظم الاطباء). گلوله (حلوا، سنگ، و غیره). (فرهنگ فارسی معین). در فارسی کُلُمبی و کُلُمی (کپه، توده، جمع شده) در خراسان کلنبه، چیزهای به یکدیگر چسبندهٔ گرد شده را گویند. در کردی کولوم و کولمِک (قبض، ضربت مشت). (از حاشیهٔ برهان چ معین).
کلمات همقافیه با «کلنبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر