معنی کلمه
9 بازدید
[ کَ لِ مَ ] (ع اِ) کلمة. سخن. گفتار. (فرهنگ فارسی معین): حرز جان ساز ادب کاین کلمه بر سر افسر کسری رقم است.خاقانی. نوح بن منصور کلمهٔ او به سمع رضا اصغا نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۱۰) و تمامی هلاک و نیست شدن ایشان افتراق کلمهٔ ایشان بود. (تاریخ قم ص ۱۶۴). رجوع به کلمة شود. || یک جزو از کلام. لفظ معنی دار. و فرق کلمه با لفظ در این است که لفظ اعم است از معنی دار و بی معنی ولی کلمه حتماً معنی دارد. (فرهنگ فارسی معین). هر لفظ موضوع که دلالت بر معنی کند به وضع. آواز یا مجموعهٔ آوازهایی حاکی از اندیشه ای. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اصطلاح نحویان، لفظی است که برای معنای مفرد وضع شده باشد. (از تعریفات جرجانی): یا در کتاب آن حرفی یا کلمه ای از قلم افتاده. (المعجم چ دانشگاه ص ۲۵). و رجوع به کلمة شود. || در اصطلاح دستور زبان، مجموعهٔ حروفی که یک واحد را تشکیل دهند و کلام مرکب است از مجموع چند کلمه در دستور فارسی معمولاً کلمه را به نه بخش تقسیم کنند: ۱ - اسم. ۲ -صفت. ۳ -عدد. ۴ -کنایه. ۵ - فعل. ۶ -قید. ۷ -حرف اضافه. ۸ -حرف ربط. ۹ -صوت. در زبانهای اروپایی نیز معمولاً کلمه را به نه بخش تقسیم نمایند ولی عدد و کنایه در آن میان نیست و بجای این دو، حرف تعریف و ضمیر را جا دهند. جمله. (فرهنگ فارسی معین): هرچ رأفت و شفقت و رحمت و صلت رحم است داخل کلمهٔ «و ایتاء ذی القربی» است. (راحةالصدور ص ۶۸). || در اصطلاح منطقیین، فعل است مقابل اسم و آن هر لفظ مفردی است که دلالت کند بر معنایی با زمان محدود آن معنی مانند رفت و می رود و خواهد رفت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اصطلاح منطق، فعل. (فرهنگ فارسی معین). و منطقیان فعل را کلمه خوانند و حرف را ادات پس لفظ مفرد یا اسم بود یا فعل یا حرف. (اساس الاقتباس ص ۱۵). || در اصطلاح فلسفه، روح انسانی را به اعتبار ظهور آن در نفس رحمانی مانند ظهور کلمه در نفس انسانی کلمه گویند. (از فرهنگ علوم عقلی تألیف سیدجعفر سجادی). - کلمهٔ کن؛ اصطلاح عرفانی است که فلاسفهٔ اسلام نیز بکار برده اند و مراد از آن امر ابداعی و تکوینی و وجود منبسط است، چنانکه گویند بواسطهٔ کلمهٔ کن تمام موجودات بر سبیل وجود ابداعی دفعةً واحدةً از ذات حق صادر شده اند. (فرهنگ علوم عقلی تألیف سید جعفر سجادی). || در اصطلاح فلسفه، سکینه. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) در اصطلاح اهل حق (عرفا)، کنایه است از یک یک ماهیات. (از تعریفات جرجانی). - کلمهٔ مجرده؛ کنایه از مفارقات است. (از تعریفات جرجانی). - کلمهٔ معنویه؛ کنایه است از اعیان کلمهٔ غیبیه. (از تعریفات جرجانی). - کلمهٔ وجودیه؛ موجودات خارجی. (از تعریفات جرجانی). || (اِخ) روح القدس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اصطلاح فلسفه، روح القدس. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به روح القدس شود.[ کُ مِ ] (اِ) رجوع به کله مه (نوعی ماهی) شود.[ کَ مِ ] (اِخ) دهی از دهستان بوشگان است که در بخش خورموج شهرستان بوشهر واقع است و ۳۴۱ سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ کُ مِ ] (اِخ) دهی از دهستان حومه بخش کلاردشت است که در شهرستان نوشهر واقع است و ۶۷۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «کلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر