معنی کلد
4 بازدید
[ کَ ] (ع مص) بر یکدیگر گرد آوردن چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج): کلدالشی ء کلداً؛ گردآورد و فراهم کرد آن چیز را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ کَ لَ ] (ع اِ) جای رست و درشت بی سنگ. (منتهی الارب) (آنندراج). جای رست و درشت بی سنگ ریزه. (ناظم الاطباء). جای سخت بدون ریگ. (از اقرب الموارد). || پلنگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پشته یا زمین درشت. (منتهی الارب) (آنندراج). زمین درشت و پشته. (ناظم الاطباء). پشته ها و گویند اراضی درشت و کَلَدَة واحد آن است. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کلد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر