معنی کلانسال گردیدن
6 بازدید
[ کَ گَ دی دَ ] (مص مرکب) پیر و سالخورده گردیدن. تعوید. اقلحمام. کهامة. عساء. عسی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «کلانسال گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر