معنی کلانسال
6 بازدید
[ کَ ] (ص مرکب) سالمند. به زاد برآمده. مقابل خردسال. که سال بر او بسیار باشد. پیر. مسن. بزرگسال. بسیارسال. هرم. طواز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قِلحَم. (صراح اللغة)، پیر. سالدیده. مسن. (ناظم الاطباء). مقابل خردسال و میان سال. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کلانسال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر