معنی کلانتری
4 بازدید
[ کَ تَ ] (اِ مرکب) کمیساریا. (واژه های نو فرهنگستان). شعبه ای از شعب شهربانی در نقاط مختلف شهر که مأمور ایجاد و حفظ نظم در حوزه و محلهٔ خود می باشد. (فرهنگ فارسی معین). کمیسری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (حامص مرکب) عمل و شغل کلانتر. (فرهنگ فارسی معین): ملا افضل منجم قزوینی که سمت خانه خواهی نواب مهد علیا داشت کمال اعتبار و اقتدار یافته، مهم کلانتری و معاملات دیوانی قزوین به او متعلق گشت. (عالم آرای عباسی ص ۲۲۶). || مهتری. بزرگی. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کلانتری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر