معنی کلال

معنی کلال

7 بازدید
[ کَ ] (اِ) میان سر بود. (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ۱۱۵). تارک سر است که مابین فرق سر و پیشانی باشد. (برهان). تارک سر را گویند که بالاتر از پیشانی است. (انجمن آرا) (آنندراج). تارک سر. کلاک. (ناظم الاطباء). چکاد. هباک. میان سر. تار. فرق سر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و بعضی بجای لام کاف خوانده اند (کلاک). (آنندراج): یا زندم یا کندم ریش پاک یا دهدم کارد یکی بر کلال . حکاک (از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ۱۱۵). نهد برای شرف خاکپای او را چرخ بجای اکلیل امروز بر فراز کلال. شمس فخری (از انجمن آرا). || به هندی شراب فروش را گویند. (برهان).
[ کُ ] (ص، اِ) کوزه گر. کاسه گر. یعنی شخصی که کوزه و کاسهٔ گلی و سفالی می سازد، و به عربی فخار گویند، و به زبان علمی هندوستان هم کوزه گر را کلال می گویند. (برهان) (آنندراج). کوزه گر. (انجمن آرا). فخار. کوزه گر. کاسه گر. سفالگر. (ناظم الاطباء). سفال پز. سفال ساز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که ظروف از گل سازد. (غیاث): نگر تا در این چون سفالینه تن بحاصل شد از تو مراد کلال.ناصرخسرو. بی خطر باشد فلان با او چنانک پیش زرگر بی خطر باشد کلال.ناصرخسرو. جان دادن خفاش به دم کار مسیح است ورنه بکند از گل صد مرغ کلالی. مظفر هروی (از آنندراج). زین زیره با ز طاس سفالینه گر مجوی کاندر پژاوه دیگ تهی می پزد کلال. امیرخسرو. هر کاسه ای که ساخت ندانم چرا شکست گردنده آسمان که چو چرخ کلال گشت. امیرخسرو (از انجمن آرا). شرط است که در حکم خدا، دم نزنی این حرف که گفتی تو نه مردی نه زنی گل را چه مجال است که پرسد ز کلال کز بهر چه سازی و چرا می شکنی. ابوعلی قلندر (انجمن آرا).
[ کَ ] (ع مص) مانده شدن. (زوزنی) (منتهی الارب) (آنندراج). رنجور و ناتوان گردیدن. (از اقرب الموارد). مانده شدن مردم و شتر. (تاج المصادر بیهقی). || کند گردیدن بینائی. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). خیره شدن بصر. (المصادر زوزنی). || (اِمص) خستگی. (از اقرب الموارد). ماندگی. (بحر الجواهر). ماندگی اعضا و خیره شدن چشم. (برهان). ماندگی اعضا و خیرگی و کندی. (غیاث). ماندگی و خستگی و تعب. (ناظم الاطباء): مانده به یمگان به میان جبال نیستم از عجز و نه نیز از کلال.ناصرخسرو. پس بکوشی و به آخر از کلال خودبخود گوئی که العقل عقال.مولوی. || قلهٔ کوه. || ضعف و ناتوانی. || عیب خلقی و جبلی. || طفل یتیم بی پدر و مادر. || مرد بی اولاد. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس).
[ کِ ] (ع اِ) جِ کِلَّة. رجوع به کِلَّة شود.
[ کُ ] (اِخ) ظاهراً نام بتی بوده است عرب را، چه در نامهای عرب «عبد کلال» است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «کلال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید