معنی کلافه کردن
5 بازدید
[ کَ فَ / فِ کَ دَ ] (مص مرکب) گرد آوردن. (آنندراج): شور خیال صرصر قهرت کلافه کرد دستار را به فرق جهان پهلوان برق. اشرف (از آنندراج). تا می توان به رشتهٔ طول امل مپیچ نکبت کلافه کردن مرد است عیب و عار. اشرف (از آنندراج). || مانند کلافه سردرگم کردن. گیج کردن: از بس حرف زد مرا کلافه کرد. (فرهنگ فارسی معین). || سخت ناراحت کردن: گرما کلافه اش کرده بود. (فرهنگ فارسی معین). || مغلوب کردن (در کشتی). (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به کلافه شود.
کلمات همقافیه با «کلافه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر