معنی کلافه
6 بازدید
[ کَ فَ / فِ ] (اِ) بمعنی کلابه و آن ریسمانی است خام که از دوک بر چرخه پیچند. (از برهان) (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). کلابه. کلاوه. کلاف. (حاشیهٔ برهان چ معین). رشته های درهم تابیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مبدل کلاوه و آن ریسمان بر چوب پیچیدهٔ جمع آورده است از این رو کلافه کردن بمعنی گرد کردن مستعمل می شود. (آنندراج). || (ص) سرگشته و سراسیمه. (ناظم الاطباء). - سرکلافه را از دست دادن؛ سررشته را گم کردن. متحیر ماندن در امری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - سر کلافهٔ خود را گم کردن؛ پریشان و متحیر گردیدن. (یادداشت ایضاً). - کلافهٔ سردرگم؛ آدم سرگشته و حیران و بلاتکلیف را بدان مانند کنند. (فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده). - کلافه شدن. رجوع به همین کلمه شود. || (اِ) چرخه. (ناظم الاطباء). چرخی که جولاهگان در آن ریسمان انداخته بر ماکو پیچند و علاقه بندان ابریشم را در آن پیچند. (آنندراج). || گلولهٔ نخ. (فرهنگ فارسی معین). - کلافهٔ ابریشم؛ گلولهٔ ابریشم. (ازیادداشت بخط مرحوم دهخدا). - کلافهٔ نخ؛ گلولهٔ نخ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || فنی است از کشتی که هر دوپای خود به گردن حریف بند کرده او را مثل کلافه بپیچند. (غیاث). یکی از فنون کشتی قدیم و آن پیچیدن حریف است مثل کلافه. (فرهنگ فارسی معین) (آنندراج): همچو دستار کثیفی که بپیچد ملا به کلافه است فنت ای صنم حورلقا. میرنجات (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «کلافه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر