معنی کلاح
3 بازدید
[ کُ / کَ ] (ع اِ) خشکسال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تنگ سالی. (مهذب الاسماء). || (ص) شدید: «هذا سنة کلاح و اصابتهم سنة کلاح» و تقول: «کان فلان عصمة فی الزمن الکلاح». (از اقرب الموارد).[ کُ ] (ع مص) ترشروئی کردن و کشیدن لبها را چندان که واگردد دندانها. (منتهی الارب) (آنندراج). بسیار ترشروئی کردن. (از اقرب الموارد). روی ترش کردن. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «کلاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر