معنی کلابه
6 بازدید
[ کَ بَ / بِ ] (اِ) کلافه، و آن ریسمانی باشد خام که از دوک به چرخه پیچند. (برهان) (ناظم الاطباء). کلاوه. (حاشیهٔ برهان چ معین): آن را که با مکوی و کلابه بود شمار بربط کجاشناسد و چنگ و چغانه را. شاکر بخاری. پیچ پیچ است و بددرون و دغل راست گوئی کلابهٔ لاس است. اثیر اخسیتکی. || غلولهٔ ریسمان. (برهان). گلوله ریسمان. (ناظم الاطباء): رابعه گفت کلابهٔ ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم. بفروختم و دو درست بستدم. (تذکرهٔ الاولیاء). || چرخه و آن چرخی باشد کوچک که ریسمان را از دوک در آن پیچند. (برهان) (ناظم الاطباء). چرخه ای بود که جولاهان ریسمان بر او زنند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۵۷). چرخی بود که ریسمان بر او تابند. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). چرخک بود که جولاهان ریسمان برآن زنند تا از آن به کار برند. (صحاح الفرس): اگر بیند بخواب اندر قرابه زنی را بشکند میخ کلابه.طیان. ریسمان بر کلابه میزد و سرریسمان گم شده بود و باز نمی یافت. (اسرارالتوحید ص ۱۷۲). زانکه این اسماء و الفاظ حمید از کلابه آدمی آمد پدید.مولوی. پس کلابه تن کجا ساکن شود چون سررشته ضمیرت میکشد.مولوی. || ریسمانی که بر چهار دست و پای استر بندند و آن را راهوار کنند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کلابه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر