معنی کلاب
6 بازدید
[ کِ ] (ع اِ) جِ کَلب، یعنی سگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن) (غیاث). و فی المثل، الکلاب اوالکراب علی البقر؛ یعنی بگذار سگ را بر گاودشتی. مراد آن است که هر کس را بکار خودش رها کن. (منتهی الارب): همچو گرگان ربودنت پیشه ست نسبتی داری از کلاب و ذئاب. ناصرخسرو. تا ناصبیان راه خلاف تو گرفتند هستند دوان همچو کلاب از پی هرفس . ناصرخسرو. چون نبینی که می بدرندت طمع و حرص و خوی بد چو کلاب. ناصرخسرو. اگر به دست خسانم چه شد، نه شیران را پس از گرفتن، همخانه با کلاب کنند؟ مسعودسعد. نازنده همچو یوز و شکم بنده همچو خرس درنده همچو گرگ و رباینده چون کلاب. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ۴۱). شایستهٔ گلاب نباشد سر کلاب.ادیب صابر. آهوی صحرای گردون را چه بیم است از کلاب یوسف مصر سعادت را چه باک است از ذئاب. سلمان ساوجی.[ کِ ] (ع اِ) کلاب نرد؛ مهره های آن. (یادداشت بخط مؤلف): و یجلب من کشمیر... فیها اوان و اقداح و تماثیل الشطرنج و کلاب النرد. (الجماهر بیرونی یادداشت ایضاً). رسم در پیاده های شطرنج این است که شش گوش تراشیده باشد و در کلاب نرد گرد تراشیده است. (از الجماهر بیرونی یادداشت ایضاً).[ کَ ] (ع اِمص) عقل رفتگی از دیوانگی. (منتهی الارب) (آنندراج).[ کَ لْ لا ] (ع ص) سگ بان. (دهار) (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سگ دار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) چنگال آهنین که مسافر توشه دان از وی درآویزد بر پالان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ کُ لْ لا ] (ع اِ) مهماز و آن میخ پاشنهٔ رائض باشد که برتهیگاه ستور می زند وقت راندن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آن آهن که رایض فراپهلوی اسب زند تا برود. (مهذب الاسماء). || اره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، کلالیب. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). || آهنی سرکج که بدان گوشت را از تنور برآرند. (ناظم الاطباء). || چنگال باز. (ناظم الاطباء). || خار درخت. (ناظم الاطباء). || آلتی است که پیل را بدان رانند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان طیبی سرحدی بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان است. آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آن غلات، پشم، لبنیات و شغل اهالی زراعت و حشم داری و صنایع دستی قالی و قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیای ایران ج ۶).[ کُ ] (اِخ) دهی از دهستان کمپایر بخش حومهٔ شهرستان بجنورد است. این ده کوهستانی و معتدل است و ۵۴۴ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات،بن شن و شغل اهالی زراعت و مالداری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ کُ ] (اِخ) یوم کلاب، اصل کلاب نام آبی است در اطراف جبلهٔ وشمام و در آن دو واقعه روی داده که بنامهای «الکلاب الاول» و «الکلاب الثانی» خوانده میشوند. (از مجمع الامثال میدانی). و رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۷۳ شود.[ کِ ] (اِخ) ابن حمزهٔ عقیلی لغوی حرانی نحوی، مکنی به ابوالهیذام. شاعر و از بزرگان علماء نحو و او را تألیفاتی است. و رجوع به ابوالهیذام کلاب در همین لغت نامه شود.[ کِ ] (اِخ) ابن ربیعه، قبیله ای است از هوازن. (منتهی الارب). کلاب بن ربیعةبن عامربن صعصعة. از قیس عیلان از قبیلهٔ عدنان، جدی جاهلی است. اولاد او نزدیک مدینه منزل داشتند و جمعی از آنان به شام رفتند و در جزیرهٔ فراتیه مقامی یافتند و برحلب و نواحی آن و بر بسیاری از شهرهای شام فرمانروا شدند، و نخستین از آنان که بپادشاهی رسید کعب بن مرداس بود. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۱۴). و رجوع به البیان والتبیین ج ۳ شود.[ کِ ] (اِخ) ابن صعصعة. از حمقاء و نادانان عرب بود. روزی که با برادرانش برای خرید اسب رفته بودند، گوسفندی خرید و طنابی بگردنش بست و همراه خود میکشید برادرانش به او گفتند این چیست؟ گفت: اسب است که آن را خریده ام. به او گفتند اسب نیست که آن را خریده ای. مگرشاخهایش را نمی بینی بخانه رفت و شاخهای اورا برید. (از عیون الاخبار ج ۲ ص ۴۵۱).[ کِ ] (اِخ) ابن کرب. پدر عبدالکلال که بعد از تبع الاوسط از ملوک حمیر هفتاد و چهار سال در یمن حکمرانی کرد. پس از وی تبع الاصغر صاحب افسر شد. (از حبیب السیر).[ کِ ] (اِخ) ابن مرة، و آن جد ششم قریش است که از آن یک قبیله بنام زهرة منشعب می شود. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۵). وی جد ششم حضرت رسول (ص) است بدین ترتیب: محمدبن عبداللََّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مرةبن کعب... (از تاریخ سیستان و مجمل التواریخ والقصص). و رجوع به تاریخ گزیده و فهرست آن و اعلام زرکلی والانساب سمعانی شود: خدایگانا آن رانده ای ز تیغ به هند که آن نراند کلاب و عدی به تیم تمیم. مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «کلاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر