معنی واژه کفی
6 بازدید
[ کَ ] (اِ) زبد. رغوه. کف شیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || نوعی از ساخته های لبنی که از کف شیر سازند. چیزی که مانند کفک از شیر کنند و آن نان خورش است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ کَ / کِ / کُ فْ یْ ] (ع ص، اِ) بسنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کفایت. (از اقرب الموارد). یقال هذا کفیک من هذا؛ ای حسبک. (منتهی الارب)، یعنی بس است. و مذکر و مؤنث و جمع و تثنیه و مفرد در وی یکسان است. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ کَ فی ی ] (ع ص، اِ) بسنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کافی. (از اقرب الموارد). || باران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ کَ فْ یْ ] (ع مص)کفایة. (منتهی الارب). رجوع به کفایة و کفایت و دزی ج ۲ ص ۴۷۸ شود.