معنی کفشدوز
6 بازدید
[ کَ ] (نف مرکب) کفاش. (ملخص اللغات کرمانی). کسی که کفش می دوزد. (ناظم الاطباء). کفش دوزنده. آنکه کفش دوزد. کفاش. کفشگر. اسکاف. حذأ. ارسی دوز. (یادداشت مؤلف): پیر مردی لطیف در بغداد دختر خود به کفشدوزی داد. سعدی (گلستان). مگو کفشدوز آن نگار فرنگ کز و خانه برمن بود کفش تنگ. میرزاطاهر وحید (از آنندراج). || (اِ مرکب) حشره ای است از رستهٔ قاب بالان که دارای سه گونه میباشد و در اکثر نقاط زمین میزید. این حشره کوچک و کروی است و از شته ها تغذیه میکند. بدنش قرمزرنگ و دارای نقاط سیاه رنگ است. عده ای از کفشدوزها گاهی به مزارع یونجه حمله می کنند و موجب آفت میشوند. پینه دوز. کفشدوزک. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کفشدوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر