معنی کفری
5 بازدید
[ کُ ] (ص نسبی) منسوب به کفر. کافر و بیدین. (آنندراج). بیدین و ملحد و فاسق و فاجر و بت پرست. (ناظم الاطباء). کسی که کفر می گوید. گاهی بصورت لقب برای اشخاصی که اظهار نارضایی از آفرینش می کنند و زبان انتقاد دارند بکار می رود: شیخ کفری. کریم کفری. دکتر محمدخان کفری و... (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). || عصبانی. (فرهنگ فارسی معین). - کفری شدن؛ سخت ناراحت و خشمناک شدن. نظیر بالا آمدن کفر. (از فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده): نه به سر شوق نگاری نه حضوری تأثیر عشق کفری شده از دست مسلمانی ما. محسن تأثیر(از آنندراج).[ کُ فُ / کَ فَ / کِ فِ رْ را ] (ع اِ) شکوفهٔ خرما یا غلاف وی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). پوست بهار خرما. (الفاظ الادویه). کاردو. (مهذب الاسماء). پوست و غلاف شکوفهٔ درخت خرما. (تحفهٔ حکیم مؤمن). کاناز. گوزه مخ. کم نخل. غنچهٔ خرما. جفری. قشرالطلعة. (یادداشت مؤلف). || میوهٔ خوشه مانند خرما که از یک طرف بوسیلهٔ برگ غلاف مانندی پوشیده شده. شکوفهٔ خرما. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به تحفهٔ حکیم مؤمن و مخزن الادویه شود.[ کُ ] (اِخ) شاعر و از نجبای یزدخاست فارس و از شاعران عهد صفوی است. از اوست: یار اگر نازد ز بیت طاق ابرو می رسد کان دو مصرع در بیاض آفتاب و ماه نیست. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۴۱۹). و رجوع به همین کتاب شود.[ کُ ] (اِخ) میرحسن... از سادات تربت و در شاعری و شکسته نویسی استاد بود. از تربت به هند رفت و در درگاه خان خانان مورد توجه و عنایت قرار گرفت و در ۱۰۱۷ هـ . ق. درگذشت. از اوست: چو بوی گل به گریبان غنچه بودم گم بصد فریب در این گلشنم صبا آورد. (از صبح گلشن چ سنگی ص ۳۴۰) (از قاموس الاعلام ترکی ج ۵ ص ۳۸۷۰).
کلمات همقافیه با «کفری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر