معنی کفر
6 بازدید
[ کُ فُ ] (اِ) کپور و آن قسمی ماهی باشد. (یادداشت مؤلف) و رجوع به کپور شود.[ کُ ] (ع مص) ناسپاسی کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). انکار کردن و پوشاندن نعمت خداوند را. (از اقرب الموارد). ناخستو شدن. (یادداشت مؤلف). یقال، کفر نعمة اللََّه و بها ای جحدها و سترها. (منتهی الارب). || ناگرویدن. (منتهی الارب) (ترجمان القران) (غیاث). ناگرویدن به خدای تعالی. (تاج المصادر بیهقی) (از دهار). ضد ایمان آوردن. (از اقرب الموارد). کَفر. کُفور. کُفران. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِمص) ضد ایمان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خلاف ایمان نزد هر طائفه ای. (از اقرب الموارد). الحاد و بی دینی و بی اعتقادی و بی ایمانی. (ناظم الاطباء) الحاد. بی دینی. (فرهنگ فارسی معین). خلاف دین. مقابل ایمان. (یادداشت مؤلف). بی اعتقادی به اسلام. از دینی بجز اسلام پیروی کردن:{/B قُلْ قِتََالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اَللََّهِ وَ کُفْرٌ بِهِ .۷-۱۸۲:۲۱۷/}(قرآن ۲/۲۱۷). محال را نتوانم شنید و هزل و دروغ که هزل گفتن کفر است در مسلمانی منجیک. اندر اسلام و کفر هیچ پادشاه بر غور چنان مستولی نشد که سلطان شهید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۵). ایزد... چون خواست که دولت بدین بزرگی پیدا شود... سبکتگین را از درجهٔ کفر بدرجهٔ ایمان رسانید. (تاریخ بیهقی). من از تاریکی کفر به روشنایی آمدم به تاریکی باز نروم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴). ورنه در دل کفرداری چون شود رویت سیاه چون حدیث از حیدر و از شیعت حیدرکنی. ناصرخسرو. شرط کافر چیست اندر کفر ایمان داشتن. سنایی. یک خر مخوانمت که یکی کاروان خری گرد آخورت پر از علف کفر و زندقه. سوزنی (دیوان چ ۱ ص ۸۲). مادهٔ فساد و الحاد و کفر و عناد در آن نواحی منحسم شد و منقطع گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ۲۹۱). در عین قبول تو خرد را یک رنگ نموده کفر و ایمان.خاقانی. چون من امروز در میانه نیم چه میانجی کفر و دین باشم.خاقانی. تات ز هستی هنوز یاد بود کفر و دین بتکده را شرط نیست بیت حرم داشتن. خاقانی. در کسوت کاد الفقر از کفر زده خیمه در زیر سوادالوجه از خلق نهان مانده. عطار (دیوان چ تفضلی ص ۵۴۵). نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان درنگنجد.عطار. در نمط ثنای تو ذکر عدو چرا کنم کفر بود که بر دلی نقش مسیح و خرکنی. سیف اسفرنگ. بد نماند چون اشارت کرد دوست کفر ایمان شد چو کفر از بهر اوست.مولوی. خیالات نادان خلوت نشین بهم برکند عاقبت کفر و دین. سعدی (بوستان). و مرا شنیدن کفر او به چه کار آید. (گلستان). درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۱۱۸). زمین کفر و دین آسمان باشدی نه زین باشدی هرکه زان باشدی. ؟ (از امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۲۱۸). - کفرآمیز؛ توأم باکفر. قرین کفر و الحاد: سخنانش کفرآمیز است. (فرهنگ فارسی معین). - کفرزار؛ کفرستان. (ناظم الاطباء). کافرستان رجوع به کفرستان در همین ترکیبات شود. - کفرستان؛ جایی که در آن بیدینی و فسق و فجور فراوان باشد. (ناظم الاطباء). بلاد کفر: فتح، گشایش کفرستان. (منتهی الارب). - کفرشوی؛ شویندهٔ کفر. از بین برندهٔ کفر: جز تیغ کفر شویش گازر که دیده آتش جز تیر دیده دوزش درزی که دیده صرصر. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۹۴). - کفرفرسا، کفرفرسای؛ آنکه کفر را تضعیف کند. (فرهنگ فارسی معین): و بعد از ترتیب جشن پادشاهانه رای اسلام آرای کفرفرسای عزم جانب ابخاز تصمیم فرمود. (ظفرنامهٔ یزدی چ امیرکبیر ج ۲ ص ۳۸۰). - کُفرِ کافر شدن؛ سخت غضبناک شدن. (یادداشت مؤلف). - کفرکاه؛ کاهندهٔ کفر. از بین برندهٔ کفر: افضل الدین بوالفضایل بحرفضل فیلسوف دین فزای کفرکاه.رشید وطواط. امتش دین فزای می خواند ملتش کفرکاه می گوید.خاقانی. - کفر کسی بالا آمدن؛ نهایت خشمگین شدن. (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۲۲۰). - کفر کسی را درآوردن یا بالا آوردن؛ او را بسیار عصبانی کردن. (فرهنگ فارسی معین): وقتی کفر مرا در می آورد غیر از کتک بگو چه چاره دارم. (فرهنگ فارسی معین). - کفر گفتن؛ سخنانی حاکی از الحاد و بیدینی گفتن : عمادی از تو چندان درد خورده ست که برهر موی از صدگونه درد است زتو گرلاف زد کفری نگفته ست تراگر دوست شد خونی نکرده ست. عمادی شهریاری (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۲۲۰). - امثال: از کفر ابلیس مشهورتر است ؛ با لحن عداوتی به نهایت نامی است، نظیر: در همهٔ روم و شام چون کفر ابلیس و فسق لاقیس چنان مجهور شده است. (زیدری، از امثال و حکم دهخدا ج ۱ ص ۱۴۲). کفری نشده است. کفری نگفته ام ، خطایی سرنزده، گناهی نکرده ام. (از امثال و حکم دهخدا، ج ۳ ص ۱۲۲۰). کفر کافر را و دین دیندار را (...ذرهٔ دردت دل عطار را). عطار (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۲۲۰). || ناسپاسی. (غیاث) (ناظم الاطباء). ناشکری. نمک نشناسی. نمک بحرامی. - کفر نعمت؛ ناسپاسی در برابر نعمت. انکارکردن نعمتی را: هست برهرکسی به ملت خویش کفر نعمت ز کفر ملت پیش.نظامی. شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند.مولوی. چونکه بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد.مولوی. - کفر نعمت کردن؛ ناسپاسی کردن در برابر نعمتی : در یکی گفته که عجز خود مبین کفر نعمت کردن است این عجز هین.مولوی. - امثال: اصفهانی است، آخر کفر خودش را می گوید، از این مثل کافر نعمتی اصفهانیان و در مقام تمثیل بیان ناسپاسی هر کفران کنندهٔ دیگر را خواهند. (امثال و حکم دهخداج ۱ ص ۱۸۰). || (اِ) قیر که بر کشتی و جز آن مالند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). قیر که بر سفاین اندایند. (از اقرب الموارد).[ کَ ] (ع مص) فروگرفتن چیزی را. کفر علیه کفراً؛ فروگرفت آن را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پوشیدن. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (غیاث) (دهار). پوشیدن و پنهان کردن چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مستور کردن. پنهان ساختن و پوشیدن. (از اقرب الموارد). کفر درعه بثوبه؛ پوشانید زره خود را به جامه و پوشانید آن را در وی. (ناظم الاطباء).[ کَ ] (ع اِ) ده و قریه. (ناظم الاطباء). ده. (منتهی الارب). قریه. ج، کفور. (از اقرب الموارد). قریه و آن در اسماء امکنه آید. (فرهنگ فارسی معین). حدیث، تخرجکم الروم منها کفراً کفراً؛ ای قریة من قری الشام. (اقرب الموارد). || زمین دوردست از مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قبر و گور. (ناظم الاطباء). گور. (منتهی الارب). قبر و از آن است که گویند: اللهم اغفر لاهل الکفور. (از اقرب الموارد). || خاک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تراب. (اقرب الموارد). || تاریکی خانه. || سیاهی شب و تاریکی آن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تاریکی شب و گویند سیاهی آن. (از اقرب الموارد). و رجوع به کِفر شود. || چوب آگندهٔ درشت کوتاه یا چوب دستی کوتاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چوب درشت کوتاه یا چوب دستی کوتاه. (از اقرب الموارد). ج، کفور. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تعظیم پارسیان پادشاه خود را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تعظیم فارسی. نماز بردن ایرانیان. (یادداشت مؤلف).[ کِ ] (ع اِ) سیاهی شب و تاریکی آن. (منتهی الارب). تاریکی شب و سیاهی آن. (ناظم الاطباء). سیاهی شب. (از اقرب الموارد). || تاریکی خانه. (منتهی الارب). و رجوع به کَفر شود.[ کَ فَ ] (ع اِ) عقاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عقاب یعنی عقبه های کوه. گردنه های کوه (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). || کوه بلند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). غلاف شکوفهٔ خرما. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ کَ فِ ] (ع اِ) کوه بزرگ یا پشته ای از کوه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). ج، کَفِرات. (از اقرب الموارد).[ کُ فُ ] (ع ص، اِ) جِ کفور. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به کفور شود.
کلمات همقافیه با «کفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر